تبلیغات
نوشتک هایم... - بیا با هم عاشق شویم
نوشتک هایم...

کنار بغض خیس پنجره می نشینم...
با سر انگشتانم روی تن سرد شیشه، قلبی را نقاشی می کنم...
قلب...؟
کدام قلب؟؟؟
همان قلبی که بازیچه ی غرور تو می شود و لجبازی های من؟
تو در دریای غرورت غرق می شوی و من زنجیره ای از لجبازی هایم می بافم!!!
به همین آسانی تو از من دور می شوی و من از تو...
می دانی؟ میان من و تو فاصله است. نه فاصله ای که به متر باشد یا شاید هم کیلومترها!
میان ما فاصله ایست به قد غرور بیش از اندازه ی تو و لجبازی ها و بهانه ی های کودکانه ی من!!!
بیا، بیا عشق را قربانی نکنیم... بیا کنارم.
دستانت را دور کمرم حلقه کن، دستانم را دستانت بگیر... با انگشت هایت کنار قلب من قلبی بکش...
دیگر نمی خواهم عشق را با غرور و دیوانگی سر ببرم و قربانی کنم، بنشینمو چشمانم ببارد و به روزگار لعنت بفرستم! نه!
من نمی خواهم با دستان خودم، همه چیز را تباه کنم...
بیا...
دیگر تو آن آقای مغرور نباش و من خانم لجباز...
بیا عاشق شویم... با هم...


او هم اینجاست، همین حوالی
او هم زیر همین آسمان است...
حالا هوای اینجا، نفس کشیدن دارد...
خدایا ممنون که اومد...

نوشته شده در شنبه 2 مرداد 1395 ساعت 01:12 ب.ظ توسط مریم اینجایی اما ندارمت... |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت